#پادشاه_من_پارت_191

محمدرضا میان اشک و آه پوزخندی زد:"اونوقت بدون یه مزاحم فلج راحت زندگی میکردی و
میتونستی با بهترین پسر های شهر ازدواج کنی و بچه دار بشی ..."
مریم یک ضرب خودش را از محمدرضا جدا کرد و زل زد به چشم های خیسش...اخم کرد و از
جایش بلند شد:"واقعا که ...یعنی واقعا فکر میکردی اگر این تصادف پیش نمیومد و می رفتیم تا
پای طلاق من دفتر رو امضا میکردم؟؟؟قبل از شنیدن حرفات قصد داشتم اونجا که رسیدیم بگم
نه و من همسرم رو دوستش دارم،بعد از شنیدن حرفات مطمئن شدم که این کار رو میکنم...بخدا
اگه اینجور نمی شد من باز هم طلاق نمیگرفتم پس دیگه با حرف های این مدلی منو ناراحت
نکن..."
محمدرضا سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"ببخشید...قصدم ناراحت کردنت نبود..."
مریم سمت ظرف غذا رفت و آن را برداشت و درون یخچال گذاشت...
محمدرضا با حرفش حسابی سیرش کرده بود...
جلوی آینه روسری اش را صاف کرد و روی مبل روبه رو تخت نشست...
سکوت بدی میانشان حکم فرما بود که محمدرضا گفت:"مریم معذرت خواهی کردم دیگه چرا با
فاصله نشستی؟؟"
مریم همانطور که سرش پایین بود و با گوشه مانتو اش بازی میکرد گفت:"نمیخوام فکر کنی
بخاطر ترحم کنارت موندم..."
محمدرضا لبخندی زد:"من که نگفتم از سر ترحم موندیم پیشم که...فقط میگم اگه مرده بودم
سربارت نبودم...قبول کن که من با این وضعیت یه مزاحمم...از این به بعد دیگه نمیتونم کار
کنم...خرج زندگی رو از کجا بیاریم؟؟؟"
مریم سرش را بالا آورد و به محمدرضا خیره شد و با ابهت گفت:"من کار میکنم..."


romangram.com | @romangram_com