#پادشاه_من_پارت_190
مریم داشت خودش را آماده میکرد برای روز های سخت....
روزهایی که در خانه باید لباس محمدرضا را هم عوض کند،اورا حمام کند و هزار کار دیگر...
غذا دادن که کار ساده ای بود...
محمدرضا کمی که خورد سرش را عقب برد که گردنش آخش را در آورد...
خواست دست روی گردنش بگذارد و آن را مالش دهد اما هرچقدر تلاش کرد نتوانست توانش
دهد...فقط انگشت اشاره اش تکان میخورد...
پوفی کشید و با صورت درهم چشم هایش را بست...
مریم قاشق را در ظرف گذاشت و پرسید:"چی شد محمدرضا؟؟خوبی؟؟؟"
محمدرضا چشم هایش را به معنی بله تکان داد و درمانده گفت:"مریم چرا انقدر سخته؟؟؟چرا
نمیتونم عادت کنم بهش؟؟؟چرا یادم میره که افلیج شدم؟؟؟"
اشک در چشمان مریم حلقه زد اما اشک نریخت...
با تمام عشق در قلبش جلو رفت و محمدرضا را در آغوش گرفت و گردنش را بوسید:"عزیزم
انقدر ناراحت نباش...زود خوب میشی...دکترت گفت...تو افلیج نیستی....تو بهترین مرد و تکیه گاه
منی...دیگه این حرف رو نزن..."
محمدرضا به اشک هایش اجازه جاری شدن داد و میان گریه گفت:"خدا میدونه چه حالی دارم
الان...دلم میخواد محکم بغلت کنم و فشارت بدم اما نمیتونم و این یعنی بدترین اتفاق
ممکن...شاید باورت نشه مریم مرگ بهتر از اینطور زنده بودنه..."
مریم با احتیاط دستش را بالا برد و روی سر موهای محمدرضا کشید:"نگو محمدرضا...اسم مرگ
رو نیار دیگه...انوقت من بدون تو چیکار میکردم؟؟"
romangram.com | @romangram_com