#پادشاه_من_پارت_189

سمت اتاق رفت و سریع در را بست نفس عمیقی کشید و به محمدرضا نگاه کرد...
محمدرضا هم چشم در چشمان نگران مریم انداخت:"دیر اومدی چرا؟؟؟"
مریم جلو رفت و ظرف غذا را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:"هیچی...رستورانه شلوغ
بود..."
محمدرضا متعجب نگاهش کرد:"خب چرا از بیمارستان نگرفتی؟؟؟"
مریم نزدیک محمدرضا شد و لبخندی زد:"به دلم نمیشنه غذاهاشون..."
محمدرضا سکوت کرد و منتظر شد تا مریم کارش را انجام دهد..
مریم دست زیر شانه محمدرضا برد و بالشت زیر سرش را راست گذاشت تا محمدرضا بنشیند...
جای محمدرضا را که درست کرد قاشق را پر کرد و سمت دهان محمدرضا برد...
محمدرضا لبش را به دندان گرفت...قطره اشکی از چشمش چکید لب هایش لرزید:"شرمنده
مریم...."
مریم با مهربانی تمام به روی محمدرضا لبخند زد:"این چه حرفیه محمدرضا...دهنتو باز کن..."
محمدرضا از خجالت سرش را پایین انداخت....
مریم قاشق را در ظرف رها کرد و سر محمدرضا را بالا آورد و اشک هایش را پاک کرد:"سر به زیر
انداختن نداره که مَردَم...من دارم وظیفمو انجام میدم...پس نه گریه کن و نه خجالت بکش...سرد
میشه ها..."


محمدرضا با چشم هایی پر از اشک لبخند زد و دهانش را باز کرد...
مریم قاشق را در دهانش گذاشت...
بدترین حس برای محمدرضا بود و غذا دادن به همسر بهترین حس برای مریم...

romangram.com | @romangram_com