#پادشاه_من_پارت_188

کمی که گذشت غذا را گرفت و حساب کرد و بیرون رفت...
تا پایش به آن سوی خیابان رسید کسی مقابلش ایستاد...
در آن موقع شب...
در آن تاریکی خوف انداز....
تمام جانش به لرزه افتاد...
تند تند نفس میکشید...
سرش را بالا آورد تا ببیند این فرشته عذاب کیست که با کسی جز علی مواجه نشد...
آب دهانش را فرو فرستاد و با ترس گفت:"تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟"
علی خندید:"علیک سلام...علیک سلام....دختر حاجی یادت رفته باید به بزرگترت سلام
کنی؟هان؟"
مریم نگاهش را از علی گرفت و سکوت کرد...
علی باز خندید:"آخی چه مظلوم شدی...محمدرضات چطوره؟؟؟جدا شدید به سلامتی؟؟؟"
مریم یک قدم جلو رفت که علی جلویش پیچید:"جواب ندادی که...حرف منم تموم نشده..."
مریم چشم غره ای رفت:"گوش من حرف های آشغالی مثله تورو نمیشنوه..."
راه بیمارستان را پیش گرفت...اما علی پشت سرش قدم به قدم میرفت...


جلوی در بیمارستان که رسید علی داد زد:"با خودم عهد بسته بودم انتقام دل شکستمو بگیرم
که خداروشکر موفق شدم....اومدم بگم دارم میرم ارمنستان....همون جایی که چند سال پیشم
بودم.....خوشحال باش...خدافظ دختر حاجی..."
مریم نفسش را با فوت بیرون داد و بی توجه به حرف هایش وارد بیمارستان شد...

romangram.com | @romangram_com