#پادشاه_من_پارت_187
مریم سریع دست محمدرضا را گرفت و بوسید:"یه وقت غصت نشه نمیتونی دستامو بگیری
ها....خوب میشی...زود زود..."
محمدرضا خندید...
خنده ای که طمع نداشت...
نه تلخ بود و نه از سر شادی....
لب هایش را با زبان تر کرد:"تا زمانی که تو کنارم باشی غصم نمیشه...شرط هم قبول...باهم
پیداش میکنیم..."
مریم لبخندی زد و دست محمدرضا را فشرد و گفت:"گشنه نیستی؟؟؟"
محمدرضا چشم هایش را در کاسه چشمش چرخاند:"خیلی زیاد..."
مریم دست محمدرضا را بوسید و کنارش گذاشت و بلند شد...
چادرش را سر کرد و در را باز کرد:"زود میام..."
محمدرضا با لبخند بدرقه اش کرد...
از بیمارستان بیرون رفت...
نمی خواست از غذای بیمارستان به محمدرضا بدهد...
هرچند دلش میخواست غذایی با دستپخت خودش به محمدرضا دهد اما وقت کم بود و نمی
خواست محمدرضا را منتظر بگذارد...
نمی دانست گرسنه است یا معده اش درد میکند که چند ساعتی است دارد درد میکشد...
کم کم داشت سرگیجه هم به آن درد دل یا هرچیز دیگری اضافه میشد....
به سختی خودش را به یک رستوران رساند و یک دست غذا سفارش داد و منتظر نشست....
romangram.com | @romangram_com