#پادشاه_من_پارت_186

محمدرضا لبخندی زیبایی زد:"نه بابا دستت درد نکنه...یادت نره به حاج محسن خبر بدی..."
همانطور که از اتاق بیرون میرفت گفت:"میگم اما بهتره مریم خودش هم یه زنگی بزنه....بالاخره
پدر و مادرش راضی نیستن که کنار تو باشه...خداحافظ..."
در که بسته شد محمدرضا نگاهی به مریم انداخت...
سرش پایین بود...
نتوانست حالت چهره اش را ببیند...
آرام و مثل گذشته صدایش زد:"مریم بانو؟؟؟"
مریم اشک هایش را پس زد و خندید...
چقدر دلش برای مریم بانو گفتن محمدرضا تنگ شده بود...
چادرش را از روی سرش برداشت و دستی روی چشم های متورمش کشید و سمت محمدرضا
رفت:"جانم؟؟؟"
محمدرضا اخمی کرد:"باز که گریه کردی...از حرفای بابا ناراحت شدی؟؟؟بهش حق بده مریم....کم
نیومدن جلوی در خونتون برای اصرار و التماس که طلاق نگیریم...کم خودشونو کوچیک نکردن
جلو پدر و مادرت..."
مریم لبخندی زد:"ناراحت نشدم محمدرضا....دلم برا خودم سوخت که پدر و مادرم اینقدر
مغرورن که فقط راحتیه خودشون رو میبینن...."


محمدرضا خواست دستش را بگیرد که یادش افتاد توانش را ندارد...
غصه در دلش جمع شد...
سعی کرد بغضش را پنهان کند و گفت:"میشه دستمو بگیری؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com