#پادشاه_من_پارت_185
خونشون.."
مریم ملتمس به محمدرضا نگاه کرد و به معنی نه سری تکان داد...
محمدرضا لبخندی زد:"خسته شدی آخه..."
مریم با خجالت لبخندی زد و زمزمه کرد:"کنار تو که باشم خستگیم در میره.."
سپس رو به حاج احمد کرد و گفت:"شما و زن عمو برید من کنارش میمونم...به پدرم هم خبر
بدید که پیش محمدرضا موندم..."
حاج احمد سری تکان داد:"نه دخترم...شما بهتره بری..."
مریم اخمی کرد:"کجا برم حاج عمو؟؟؟ وقتی شوهرم اینحاست..."
حاج احمد لبخندی زد:"حرف حق جواب نداره که....اما فک کنم فقط چند روز زن و شوهر
باشید...نه مریم؟؟؟؟"
مریم لبش را به دندان گرفت...
قلبش مچاله شد با این حرف...
این زن و مرد مسن از مریم دلگیر بودند...
دلگیر بودند چون از حقایق خبر نداشتند...
باز اشک در چشمان مریم جمع شد...
خواست حرفی بزند که محمدرضا پیش دستی کرد گفت:"نه بابا حاجی...ما تا آخر عمر کنار
همیم...ما جدایی ناپذیریم..."
حاجی سری تکان داد:"امیدوارم...خب دیگه ما می ریم فردا صبح باز میایم...چیزی
نمیخوایید؟؟"
romangram.com | @romangram_com