#پادشاه_من_پارت_184

چطور با این وضعیتش پویان را پیدا کند؟
محمدرضا سکوت کرد و چشم هایش را بست...
مریم دستش را سمت صورت محمدرضا برد و دستش را روی ته ریش مردانه و جذاب محمدرضا
کشید:"سکوت علامت رضاست..."
محمدرضا چشم هایش را باز کرد....
زل زد به مریم...
به کسی که کنارش بودن را لحظه لحظه آرزو میکرد...
بالأخره لب باز کرد:"نه مریم...نمیشه....نگهداری از یه آدمی مثل من سخته...نمیخوام پا سوز من
شی...جوونی هنوز...حیفه بشینی پای یه آدم فلج..."
مریم اخم هایش را درهم کشید و دست محمدرضا را فشرد:"این چه حرفیه میزنی؟؟؟تو
سالمی...هیچیت نیست...من نیاموبا تو میسازم...یادت نره..."
محمدرضا خواست جوابش را بدهد که صدای در آمد...
مریم سریع از کنار تخت بلند شد و خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه داد...
حاج احمد لبخند زد و روبه مریم گفت:"درسته گفتم برو پیشش باهاش حرف بزن...نه اینکه بری
تو و نزاری ما بیایم کنارش که..."


مریم شرمنده سرش را پایین انداخت:"ببخشید عمو جان..."
مادر محمدرضا سمت محمدرضا رفت و اورا در آغوش گرفت و صورتش را غرق در بوسه کرد و
مدام چیزی در گوشش زمزمه میکرد...
چند دقیقه ای گذشت که محمدرضا گفت:"بابا دیر وقته دیگه...بی زحمت مریم خانوم رو ببرید

romangram.com | @romangram_com