#پادشاه_من_پارت_209

شدم دیدم که منتظر من ایستاده اند تا برای پایین آوردن پدرم کمک کنم...
نیشم تا بناگوش باز شد و تند دویدم و از پله ها بالا رفتم و کفش هایش را برداشتم:"کفش هاشو
من پاش میکنم..."
خاکی بودند...


گوشه شالم را رویش کشیدم و گردش را گرفتم و پای پدرم کردم....
پایین صندلی چرخدار را گرفتم و با بسم اللهی بلندش کردیم و آرام از پله ها پایینش آوردیم...
زیر بازویش را گرفتم و به کمک مادرم او را سوار ماشین کردیم...
برای اینکه کنارش بنشینم دویدم و سریع کنارش جای گرفتم...کار همیشگی ام بود که میانشان
بنشینم....
مادرم بعد از گذاشتن ویلچر در صندوق عقب آمد و کنارم نشست...خندید و گونه ام را
کشید:"باز زودتر از من نشستی؟؟"
دستم را دور دهانم گذاشتم و زبانم را برایش بیرون آوردم...
بهترین حس بود داشتن مادری به مهربانی و یگانگی مادرم و داشتن پدری به تکیه گاه بودنش و
مهربانی پدرم...
با ارزش ترین دارایی من در زمین و حتی در هفت افلاک...
اگر خدای ناکرده یک روز یکیشان نباشد من هم نیستم....
نگاهی به دست پدرم کردم....روی زانویش بود...آرام دستم را پایین بردم و دستش را گرفت...
مثل همیشه گرمای دستش دلم را گرم کرد...
دست هایش را فشردم و با خنده رویش گفتم:"دیگه لوس شدی انقدر دست هات و بوی کردم بابا

romangram.com | @romangram_com