#پادشاه_من_پارت_182
با گریه خندید و گفت:"بهوش اومد زن عمو...چشماشو باز کرد..."
حاج احمد از جا پرید...
مادر هم همین طور....
حاج احمد دکتر و پرستار را صدا زد و سه نفری سمت اتاق دویدند...
دکتر و پرستار ها مانع ورودشان شدند و در را بستند...
از پشت پنجره همه چیز را می دیدند....
اگر چه پدر و مادر محمدرضا بعضی چیز ها را نمی دیدند اما مریم اشک های روی صورت
محمدرضا را هم میدید و پا به پایش اشک می ریخت...
بعد از معاینه،دکتر از اتاق بیرون آمد...
مریم سریع اشک هایش را پاک کرد و سمت دکتر رفت:"چی شد دکتر؟؟خوبه؟؟؟"
دکتر لبخندی زد:"خداروشکر خوبه...دست هاش رو تا مدتی نمیتونه تکون بده اما اگر کسی
کمکش کنه و باهاش کار کنه بعد از یک ماه میتونه کامل دست هاش رو تکون بده...حسابی
مراقبش باشید خانوم...وضعیت روحی مناسبی نداره...می تونید برید پیشش..."
مریم تند سری تکان داد و تشکری کرد و کنار رفت...
حاج احمد پرسید:"چی گفت مریم؟؟"
مریم گوشه لبش را گزید:"تا یک ماه نمیتونه دست هاشو تکون بده...موقت ...اما راه رفتن...."
اشک هایش سرازیر شدند...
سری تکان داد و وارد اتاق محمدرضا شد...
محمدرضا نگاهش به سمت مخالف مریم بود...
romangram.com | @romangram_com