#پادشاه_من_پارت_181
صداشون کنم..."
مریم برگشت و خواست از اتاق بیرون برود که محمدرضا دوباره صدایش زد...
خواست دست هایش را بالا بیاورد...
اما نشد...
نمیتوانست...
هرچه بیشتر تلاش میکرد نا موفق بود...
اشک در چشمانش حلقه زد...
سرش را سمت مریم چرخاند و با صدایی بغض آلود زمزمه کرد:"م..مریم...دس...دست هام...تکون
نمی...نمیخوره..."
مریم با این حرف آتش گرفت...
قلبش هزار تکه شد...
چنگی به قلبش زد و طوری که سعی داشت گریه نکند از اتاق بیرون رفت....
محمدرضا باز تلاش کرد...
اما نمیتوانست...
فقط انگشت هایش به سختی تکان می خوردند....
اشک از چشمش سرازیر شد...
چشم هایش را بست و در دل زار زد:"خدایا من که توبه کردم...من که اشتباهمو قبول کردم...از
دست دادن مریم یه تاوان بزرگ بود این چه بلایی بود سرم آوردی..."
مریم سمت پدر و مادر محمدرضا دوید...
romangram.com | @romangram_com