#پادشاه_من_پارت_180

به صورتش نگاه کرد...
چقدر با یک ماه قبل فرق کرده بود...
شده بود همان محمدرضای روز های اول...
خواست برود که قطره اشکش روی صورت محمدرضا چکید...
لبش را به دندان گرفت و دست های لرزانش را جلو برد تا اشک را پاک کند که حس کرد پلک
های بسته اش تکان خورد...
ضربان قلبش بالا گرفت...
سریع دستش را عقب کشید...
آرام صدایش زد:"محمدرضا؟"
چند ثانیه گذشت که پلک ها کامل باز شدند...
محمدرضا زل زد بود به سقف...
مریم دست و پایش را گم کرد...
هول شد...
بلند گفت:"پرستار....پرستار..."


خواست از اتاق بیرون برود که صدای ضعیفی به گوشش خورد:"م...مریم..."
مریم سریع سمت محمدرضا چرخید...
با لبخند و اشک ریزان نگاهش کرد:"جانم..."
محمدرضا نگاه بی جان و بی فروغش را در چشمان مریم انداخت:"بی...بیا...جلو..."
مریم با ذوق سری تکان داد:"من همیشه کنارتم اما الان دکتر باید بیاد بالا سرت...صبر کن برم

romangram.com | @romangram_com