#پادشاه_من_پارت_178
مریم عقب عقب رفت و خودش را به صندلی ها رساند و نشست...
چشمه اشکش خشک شد با شنیدن این حرف ها...
باز زل زد به نقطه ای نا معلوم...
دستش را روی قلبش گذاشت و فشارش داد:" خدایا انگار هرچقدر صبور تر باشی دنیا پررو تر
میشه....صبرم تموم شد....بچم رفت دنبالش گشتم،پیدا نشد اما صبوری کردم...معتاد بودن
محمدرضا رو دیدم و صبوری کردم...اما نبود هردوشون سخته...صبر و تحملم تموم شد
خدا....محمدرضا را سالم برگردون..."
حاج محسن سمت مریم رفت و جلوی پایش زانو زد:"دختر امید داشته باش بخدا....میدونم چقدر
دوستش داری اما انقدر به خودت فشار نیار...من میرم خونه تو هروقت تونستی ببینش برو ببینش
و بیا خونه خب؟؟؟"
مریم حرفی نزد و تنها سری تکان داد...
حاج محسن سر مریم را از روی چادر بوسید و بلند شد و سمت حاج احمد رفت...
چیزی گفت و با یک خداحافظی رفت....
مادر محمدرضا کنار مریم نشست و اورا در آغوش گرفت:"الهی قربونت برم...تو که دعا کنی
محمدرضا زود به هوش میاد...بخاطر تو..."
مریم سرش را پایین انداخت که قطره اشکی از چشمش چکید....
حاج احمد سمت مریم آمد و گفت:"مریم جان از پرستار پرسیدم میشه بری پیشش گفت یه نفر
میتونه...هرچند دلم پر میزنه ببینمش اما این حق رو به تو میدم بری پیشش...برو الان که توی یه
خوابه باهاش حرف بزن...پاشو عروس گلم..."
romangram.com | @romangram_com