#پادشاه_من_پارت_177
اما خبری از داخل اتاق نمی شد....
مریم اشک می ریخت و به خدا التماس میکرد و ذکر میگفت...
مادر محمدرضا هم نشسته بود و قرآن میخواند...
بعد از گذشت چهار ساعت در اتاق باز شد و دکتر از اتاق بیرون آمد...
همه هم زمان سمتش حمله کردند....
حاج محسن پیش دستی کرد و سریع پرسید:"حالش چطوره؟؟؟"
دکتر لبخند امیدوارانه ای زد:"عمل خوب پیش رفت خداروشکر اما..."
مریم خدا را صدا زد و بعد با ترس پرسید:"اما چی دکتر؟؟؟توروخدا بگید چی شده؟"
دکتر آهی کشید و بدون مقدمه شروع کرد:"متأسفانه ایشون قطع نخاع گردنی شدند....در این
نوع از قطع نخاع مشکلات در اندام فوقانی،تنه و اندام تحتانی وجود داره...امکان داره که یک
طرف بدن فلج بشه و گاه کل بدن...اما از مهمترین مشکلات این نوع از قطع نخاع مثل اختلال در
تنفسه...عدم حس لمس در پوست...فلج کل اندام یا کاهش قدرت در اندام..و مشکلاتی در فشار
خون و کنترل درجه حرارت بدن...تا بهوش اومدن بیمار معلوم نیست چه اتفاقی براش
افتاده....دعا کنید هرچه زودتر بهوش بیاد....با اجازه..."
همه را مات و مبهوت گذاشت و رفت...
مریم ماند یک دنیای آوار شده...
آن از پسرش این هم از همسرش...
بدبختی و تاریکی دنیا انگار تمامی نداشت....
پستی و بلندی های روزگار تمام شدنی نبودند...
romangram.com | @romangram_com