#پادشاه_من_پارت_176

حاج محسن با همان لحن خشک و جدی گفت:"آره بریم...مثه اینکه مادرت نمیاد...بریم
مریم...بریم..."
مرضیه ایستاد و رفتن حاج محسن و مریم را نگاه کرد...
شیطان در جلدش فرو رفته بود انگار....
به بیمارستان رسیدند...
باز اشک به چشم های مریم هجوم برد...
چنگی به چادرش زد و صلواتی فرستاد....
وارد بیمارستان شدند....
اسم و مشخصات را گفتند و تا بگویند او را کجا بردند...
راهی راهرو اتاق عمل شدند....
دست و پای مریم میلرزید...


تا مادر محمدرضا مریم را دید از جا برخاست و سمت مریم دوید:"مریم دیدی چه بلایی سر بچم
اومد؟؟؟اون که شهید شد اون یکی ام که اونور دنیا اینم از دست بدم دق میکنم....مریم آه و
نفرین تو گرفتش....توروقرآن ببخشش و براش دعا کن....مریم تو رو خدا حلالش کن...."
هق هق مریم بلند شد...
در دل نالید:"من غلط بکنم محمدرضا رو نفرین کنم..."
نتوانست حرف بزند....
هر دو روی صندلی ها نشستند...
ساعت به سرعت میگذشت...

romangram.com | @romangram_com