#پادشاه_من_پارت_175
مریم همچنان اشک میریخت...
محمدرضا بد کرده بود اما تقاص کارش مرگ نبود باید زنده میماند....باید....
او را درون آمبولانس گذاشتند و همراه پدر و مادرش رفتن...
مریم ماند و پدرومادرش....
مریم سرش را پایین انداخت تا کسی اشک هایش را نبیند....
مادرش دستش را کشید:"بریم خونه دیگه...اینم از شانس تو...حالا ایشالا که اتفاقی واسش نمی
افته و راحت طلاق می گیری...بیا بریم..."
حاج محسن هم که تا آن لحظه ساکت بود گفت:"چی میگی مرضیه خانوم...بریم خونه که
نمیشه...باید بریم بیمارستان....محمدرضا یه غلطی کرد تموم شد الانم که پاک پاک ...دور از
انسانیته اگه نریم بیمارستان اونم وقتی که دخترمون هنوز عروس اون خانواده است..."
مریم دلگرم شد با این حرف پدرش....
اما مادرش اخلاقش به کل تغییر کرده بود....
ضد شده بود با محمدرضا و مریم...
مرضیه خانوم با حرص گفتم:"محسن اون باعث شد نومون گم شه...اون مسبب گم شدن پویان..."
حاج محسن سری تکان داد:"الله اکبر...کوتاه بیا زن...محمدرضا تنها هم مقصر نبوده....مادرش
نباید بچشو تنها میذاشت...مریم هم مقصر....محمدرضا جوونی کرد...اشتباه کرد...همین که زنش
یک ماه ندیدتش همونی که عاشقشه یعنی عذاب یعنی شکنجه....بس کن تو...طلاق با مریم بخواد
طلاق میگره اگر هم نه که نه...الان باید بریم بیمارستان نه خونه..."
مریم چادرش را که روی زمین افتاده بود را بالا کشید و سر کرد و گفت:"بریم بابا؟؟"
romangram.com | @romangram_com