#پادشاه_من_پارت_174

جهان در مقابلش سیاه شد...
اما صدای جیغ مادر محمدرضا اورا از گنگی نجات داد...
تازه فهمید چه اتفاقی برای محمدرضا افتاده....
با تمام توانش فریاد زد محمدرضا و سمتش دوید.....
همه را کنار زد و کنارش زانو زد...
چشم هایش هنوز باز بودند...
زیر سر محمدرضا پر بود از خون...
اشک های مریم مثل باران بهاری روی گونه هایش می ریختند....
محمدرضا با بی جانی دستش را که میلرزید را بالا برد و با جان کندن به گونه مریم رساند و اشک
هایش را پاک کرد....
با همان حال خندید:"
گ...گری..گریه....ن...نکن....مَ....مریم..دا....دارم...ت...تق...تقاص...ک...کارامو م..میدم..."


مریم دستش را روی لب های محمدرضا گذاشت:"هیس حرف نزن....دوباره با حرفات دلمو
نلرزون...."
محمدرضا باز خندید:"دیگه....ا...از...دست....دستم راحت شدی..."
مریم سری تکان داد و زمزمه کرد:"هیچی نگو..."
صدای آمبولانس آمد...
خیابان خلوت شده بود...
مادر مریم آمد و دست مریم را کشید و از محمدرضا جدایش کرد....

romangram.com | @romangram_com