#پادشاه_من_پارت_173

سخت بود برایش از کسی طلاق بگیرد که روزی بخاطرش جلوی خانواده قد علم کرد...
زل زد به رو به رو...
به ماشین هایی که با سرعت رد میشدند و صدای بوقشان گوش فلک را کر کرده بودند....
آن طرف خیابان چشمش به محمدرضا و پدر و مادرش خورد....
محمدرضا هم لباس یک دست مشکی پوشیده بود...
رفت و آمد ماشین ها زیاد بود و به سختی و با احتیاط باید رد میشد...
محمدرضا چشم دوخت به مریم....
پا درون خیابان گذاشت ....
اما نگاهی به اطرافش نکرد...چشمش فقط مریم را میدید...
قدم دوم که برداشت چیزی در دل مریم تکان خورد...
صاف ایستاد و دست بلند کرد برای محمدرضا تا حواسش به ماشین هایی که با سرعت رفت و آمد
میکردند باشد....


اما صدای بوق ممتد و پرت شدن محمدرضا روی زمین مریم را متوقف کرد....
گیج شد....
ماشین ها به یک باره از حرکت ایستادند...
حاج احمد با سرعت سمت محمدرضا دوید....
حاج محسن هم از سوی دیگر....
مریم توان حرکت نداشت...
با چشمش بد صحنه ای را دید .....

romangram.com | @romangram_com