#پادشاه_من_پارت_172

مریم بدون هیچ حرفی حلقه را از دست محمدرضا کشید و همانطور که بیرون می رفت گفت:"
ساعت سه دم محضر ...خدافظ..."
زمان به سرعت گذشت...
زمانی که مریم خدا خدا میکرد فرا نرسد...
صدای در اتاقش که آمد سرش را از روی زانو هایش بلند کرد...
با دیدن پدرش اشک هایش را پاک کرد و سری به معنای بله تکان داد....
پدرش با اکراه گفت:"پاشو باید بریم محضر..."
لبش را به دندان گرفت تا مقابل پدرش اشک نریزد...
باز سری تکان داد که پدرش بیرون رفت...
بلند شد و لباس تمام مشکی اش را پوشید...
چادر بر سر انداخت و حلقه اش را در دست کرد و بیرون رفت...
با پدر و مادرش راهی شدند....
راه طولانی بود و مجبور شدند با ماشین بروند...


جلوی در محضر رسیدند...
جلوی در ایستادند...
در محضر هنوز باز نشده بود...
مجبور بودند منتظر بمانند...
دل در دلش نبود...
درونش آشوب بود...

romangram.com | @romangram_com