#پادشاه_من_پارت_171

دست چپش را در دست گرفت و انگشتش را روی حلقه اش کشید...
بینی اش را بالا کشید و حلقه را از دستش بیرون آورد و میان خودش و محمدرضا گذاشت و سریع
از جایش برخاست...
محمدرضا چشم دوخت به حلقه...
قلبش منفجر شد....
دست هایش شروع کرد به لرزیدن...
لبش را به دندان گرفت وبا دستش چادر مریم را گرفت...
مریم ایستاد اما برنگشت....
محمدرضا بغضش را فرو خورد و حلقه را برداشت و بلند شد...
سمت مریم گرفت:"درسته داریم جدا میشیم اما حداقل میتونی اینو به عنوان یه یادگاری نگه
داری...هوم؟؟؟"
مریم برگشت و نگاهش کرد...


حرفی نزد...
محمدرضا با حالتی پر از شرمندگی گفت:"درسته یه وقتایی باید رفت...اونم با پای
خودت...درسته باید جا تو خالی کنی تو زندگی بعضیا....درست تو بد حالی های اون طرف...شاید
متوجه نشن چی میشه...اما بدون یه روزی،یه جایی،بدجوری یادت می افتن....که دیگه خیلی دیر
شده....مریم من دیر متوجه شدم،اما دیگه راه برگشتی نیست...یعنی تو نمیخوای...بهت هم حق
میدم....اما حداقل بزار این حلقه پیشت باشه که هر موقع دیدیش یاد یه محمدرضای خطا کار
بیفتی...باشه؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com