#پادشاه_من_پارت_170

خودش متوجه نشده بود که همراه با حرف هایش اشک میریزد...
مریم مات و مبهوت به محمدرضا نگاه میکرد...
یعنی مسبب این همه بدبختی علی بود...
مریم سرش را پایین انداخت...
طاقت اشک های محمدرضا را نداشت...
محمدرضا آهی کشید و ادامه داد:"تو اون مدتی که اونجا بودم کارم فروش و رد و بدل کردن
جنس بود...علی وادارم کرد که پا تو اون کار بزارم...گفت پول توشه...من ،منم قبول کردم....آلوده
شدم....وابسته شدم....هر روز چهار بار علی بهم میداد تا بکشم...میگفت راحتتر میتونی کار
کنی...چند روز خبری از علی نبود تا اینکه فهمیدم برگشته تهران...منم تصمیم گرفتم که برگردم
....برگشتم و این اتفاقات و......اما الان تموم شد...با یه پایان تلخ...بدون مریم ناخواسته وارد اون
کار شدم ....الان دیگه پاکه پاکم...بخاطر تو...بخاطر غلطی که کردم....همه حرفام همین بود ...فقط
میخواستم بدونی علی منو به اون حال انداخت....حرفی ندارم جز اینکه ببخشیم..."


مریم با چشمانی اشک بار به محمدرضا که او هم صورتش خیس بود نگاه کرد...
به زحمت لب تکان داد:"چ....چرا...زو...زودتر نگفتی؟؟؟"
محمدرضا دستی به صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد:"چی میگفتم؟؟؟اون موقع که غرق
بودم تو کثافت؟؟الان بهترین موقع بود..."
مریم چادرش را چنگ زد و نفس عمیقی کشید:"واقعا نمیدونم چی بگم....فکر نمی کردم علی..."
محمدرضا سریع حرفش را قطع کرد:"هیییس ولش کن...دیگه مهم نیست..."
مریم تکانی خورد و چادرش را روی سرش انداخت....

romangram.com | @romangram_com