#پادشاه_من_پارت_169

و حالا بعد از سه سه سال میخواهند جدا شوند....
جدایی که برای هردویشان سخت است....
مریم وارد خانه شد و محمدرضا هم پشت سرش...
چقدر دلش برای خانه اش تنگ شده بود...
حیاط از تمیزی برق میزد،انگار محمدرضا قبل از اینکه دنبال مریم برود دستی به خانه کشیده
بود....
مریم دستی رو قلبش گذاشت و روی تخت نشست و چادرش را انداخت...
نگاهی به محمدرضا کرد:"بیا بشین...."


محمدرضا لبخند محوی زد و کنارش با فاصله نشست...
اینبار بدون اینکه مریم چیزی بگوید خودش شروع کرد:"یه حرفایی تو دلم مونده بود...اگه نمی
گفتم دق میکردم....ببین مریم اونموقع که فرار کردم خام حرف های یه نفر شدم...گول حرفاشو
خوردم....بیست و پنج سال بیشتر نداشتم...یه جورایی بچه بودم و خر ...مجبور شدم بخاطر
بدهی های بالا آورده به پیشنهاد کارش جواب مثبت بدم....باهم رفتیم زاهدان...وارد شهر که
شدیم فکر کردم میتونم موفق باشم...میتونم هرماه برات پول بفرستم تا بدهی ها رو بدی...فکر
کردم اگر چند وقت تو اون کار بمونم میتونم کلی پول جمع کنم و برگردم و یه زندگی بهتر رو
شروع کنیم...اما نشد مریم...وسوسم کرد...نگران بودم و میترسیدم و تموم فکرم درگیر تو
بود...علی گفت اگه بکشی آروم میشی...نمیخواستم اما انقدر دور و برم بود که نتونستم جلوی
خودمو بگیرم...علی هم خیلی تعریف کرد ازش...مریم من فقط بیست و پنج سال داشتم....باور
کردم حرفاشو..."

romangram.com | @romangram_com