#پادشاه_من_پارت_168

بابات بفهمه خودم میکشمت..."
مریم خنده ای از سر عصبانیت کرد و گفت:"محمدرضا هنوز شوهر منه...پس اگه باهاش قراری
هم بزارم هیچ اشکالی نداره..."
دستش را از دست مادرش کشید و به سرعت خارج شد ....
محمدرضا جلو آمد:"بریم؟؟؟"
مریم نفسش را با حرص بیرون داد:"آره بریم...فقط ماشین بگیر بریم..."
محمدرضا لبخندی زد:"چشم..."
کنار هم پشت در خانه ایستادند....
پای رفتن به داخل خانه را نداشتند...


مریم نفسش را فوت کرد و سرش را پایین انداخت....
یاد پویانش افتاد...
ریتم نفس هایش تند شد،اشک به چشمش ریخت...
نمی خواست گریه کند....
نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:"باز کن محمدرضا..."
محمدرضا چشمی گفت و کلید را در قفل انداخت...
در را باز نگه داشت تا مریم وارد شود...
مریم با این حرکت یاد شب عروسی شان افتاد....
دقیق مثل ده روز دیگر...
... ام اردیبهشت

romangram.com | @romangram_com