#پادشاه_من_پارت_167

زیر چشم هایش گود افتاده بود اما پوستش سفید شده بود و دندان هایش سفید و زیبا و
براق...چشم هایش همچنان در کاسه چشمش می درخشید....
گونه هایش گل انداخت،آب دهانش را پایین فرستاد:"ممنون...شما خوبید؟؟؟"
محمدرضا سری تکان داد و با تبسمی دلنشین گفت:"هی...شکر خدا ...بد یا خوب
میگذره....میتونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟؟؟"
مریم زل زد به چشم های درشت و گیرای محمدرضا:"در چه مورد؟؟؟"
محمدرضا سرش را پایین انداخت :"یه درد و دل شایدم یه اعتراف یا یه خداحافظی
تلخ...میشه؟؟؟"


مگر توانست در مقابل این لحن محمدرضا بگویید نه...
در را پیش کرد:"صبر کن تا بیام..."
محمدرضا قند در دلش آب شد...
چقدر خواستنی بود این دختر....
چقدر محمدرضا بی عقلی کرده بود که این دختر را از خود رانده بود....کاش معجزه ای میشد و
برمی گشت....
مریم وارد اتاقش شد و مشغول تعویض لباس که مادرش در را باز کرد و به مریم توپید:"کجا
بسلامتی؟؟"
مریم نگاهی به مادرش انداخت و سرد و خشک گفت:"میرم پیش عاطفه...زود برمیگردم...به بابا
هم بگو...خدافظ..."
مادرش مچ دستش را گرفت و پیچید:"ببین مریم خبر بهم برسه با محمدرضا بودی نمی ذارم

romangram.com | @romangram_com