#پادشاه_من_پارت_166
مادرش هم پا به پای او در نبود نوه اش سوخت...
صدای زنگ در مریم را از فکر درآورد...
صاف نشست...چادرش را از دسته تخت برداشت و بلند شد....
صدای مادرش مانع از حرکتش شد:"تو نرو مریم....حتما باز حاج احمد و نیره ان...خودم میرم..."
مریم لبخندی زد:"اشکال نداره مامان خودم میرم..."
مادرش غرید:"نه مریم..."
مریم اخمی کرد:"مامان من با اونا که مشکلی ندارم،من با محمدرضا هم مشکلی ندارم ...پس
خودم میرم...شما هم برو تو فال گوش واینستا..."
چادرش را مرتب کرد و در را بازکرد....
کسی مقابلش قرار داشت که یک ماه بود اورا ندیده بود...
مریم قلبش تیر کشید....
انگار محمدرضا مهره مار داشت که مریم نمیتوانست او را نه فراموش کند و نه دوستش نداشته
باشد....
مریم سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"سلام...بفرمائید...."
محمدرضا لبخند زیبایی زد:"سلام مریم خانوم....خوبی؟؟؟"
مریم نتوانست خودش را کنترل کند و محمدرضا را نبیند...
آرام سرش را بالا آورد و زل زد به چهره محمدرضا....
از تعجب لبش را به دندان گرفت....
صورتش بیش از قبل لاغر شده بود....
romangram.com | @romangram_com