#پادشاه_من_پارت_165
محمدرضا چه کرده بود با عزیز دردانه اش....
محمدرضا چه کرده بود که مریمش دل خون بود و خون می بارید؟؟؟
مریم دیگر زندگی هم از یادش رفته بود....
نبود پویان زندگی را از یادش برده بود.....
زندگی آنطور هم که فکر میکرد زیبا نبود....
زندگی فقط برایش درد را نشان داد و رنج و غصه را.....
مگر زندگی طعم دیگری جز تلخی داشت؟؟
چهار ماه گذشته بود...
وارد تیر ماه سال شصت و هفت شدند...
بود پسرش را ندیده بود...
امروز روز موعود بود....
روز جدایی....
جدایی مریم از محمدرضا...
محمدرضایی که ترک کرده بود....محمدرضایی که بعد از مدت ها کنارش ماندن ترکش کرد و
درخواست طلاق داد....آن هم به اجبار پدرش حاج محسن...
مریم روی تخت چوبی گوشه حیاط نشست بود و به درخت های حیاط نگاه میکرد....
در این یک ماهی که خانه ی پدرش بود از آدم های افسرده کم نداشت....
ساعت ها گوشه ای مینشست و به نقطه ای نا معلوم خیره میشد....
کم حرف میزد....کم میخوابید و کم میخورد....
romangram.com | @romangram_com