#پادشاه_من_پارت_164

محمدرضا اشکش را پس زد و نفس عمیقی کشید و مریم را محکم در آغوش گرفت و آن شب
تمامی حس ها باهم مخلوط شده بودند...
آن شب محمدرضا بود و مریم و آغوشش و...
****
چندین روز و شاید چندین ماه گذشته بود و محمدرضا هنوز خودش را به آب و آتش میزد تا ردی
یا خبری از آن خانواده بگیرد....
اما نبود.....
آن خانواده یا کسی را نداشتند یا کاری کرده بودند که کسی آنهارا نیابد....


مریم اما نا امید و بی صدا گوشه ای از خانه نشسته بود و فقط اشک میریخت....
کاری از دستش بر نمی آمد...
فقط می توانست دعا کند فرزندش سالم باشد....
محمدرضا خسته و درمانده در خانه را باز کرد و داخل شد....
با چشم های خمارش به مریم که گوشه ای بی دمق نشسته بود نگاه کرد و با بغضی که در گلویش
جا خوش کرده بود گفت:"ای درد و بلات تو سر محمدرضا....انقدر زجر نده خودتو جون
عزیزت..."
مریم بی حال سرش را بالا آورد و با چشمانی اشک آلود به محمدرضا نگاه کرد:"نشد؟؟؟"
محمدرضا مقابلش زانو زد و ظرف غذا را کنارش گذاشت و گفت:"نه...."
مریم چشم هایش را بست و بی اختیار محمدرضا را به آغوش کشید...سرش را روی سینه اش
گذاشت و بازوانش را گرفت و هق هق زد....

romangram.com | @romangram_com