#پادشاه_من_پارت_163

محمدرضا دستی روی گونه هایش کشید و اشک هایش را پاک کرد و بلند شد:"یاعلی..."
باز به راه افتادند....
اولین جایی که باید میرفتند فرودگاه بود....
مریم که آنقدر بی حال و بی جان بود که نمیتوانست درست راه برود....
تمام مدت سرش گیج می رفت و به کمک محمدرضا راه میرفت....
هردو سه روز بود که چیزی نخورده بودند.....
گشتند و گشتند و گشتند.....
اسمشان در لیست مسافران بود و هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد....


پولش را نداشتند وگرنه تا خود آمریکا هم میرفتند....
مریم دست محمدرضا را محکم فشرد و گفت:"پسرم یعنی حالش خوبه؟؟؟یعنی بدون نوازش های
من خوابش میبره؟؟؟"
محمدرضا اشک ریخت و دم نزد....قلبش مچاله شد و سکوت کرد...
وارد خانه که شدند محمدرضا سریع رختخواب دونفره شان را پهن کرد و گفت:"کنارم
میخوابی؟؟؟"
مریم بی رمق به تو نگاه کرد و مشغول تعویض لباس هایش شد.....
سر جای همیشگی اش دراز کشید و به جای خالی پویان نگاه کرد و باران اشکش از ابر چشمش
جاری شد....بینی اش را بالا کشید و سمت محمدرضا چرخید و سرش را روی بازوی او گذاشت و
گفت:"به اندازه ی تمومه بدی هات و بی معرفتی هات و نبودن هات بغلم کن که محتاج آغوش
توام برای جرعه ای آرامش..."

romangram.com | @romangram_com