#پادشاه_من_پارت_162
آب دهانش را قورت داد و گفت:"معذرت میخوام...."
سرش را بالا نیاورد......
طاقت نگاه کردن به چشم های مریم را نداشت...
خانم تر از مریم هم مگر بود؟؟؟
با وجود این همه اتفاق حاضر شد باز هم کنار محمدرضای خطاکارش باشد،چون عاشق است....
عاشق عقلش را در اختیار دلش میگذارد....
دلش محمدرضا را میخواست....آغوش دوباره اش را...
کنارش خوابیدن را....سر روی دستانش گذاشتن را....او همه چیز را با محمدرضا میخواست....
اما او پسرش را هم میخواست...جگر گوشه اش نبود و قلبش آرام و قرار نداشت.....
مریم آه کشید....آهی عمیق تر از یک چاه طویل و تاریک....
سر برگرداند و به نیم رخ محمدرضا نگاه کرد.....
بغض در گلویش نشست....صدایش خش دار شد:"محمدرضا تو چطور تونستی بچمو بفروشی
آخه؟؟؟محمدرضا پویانم پسر تو هم بود...."
محمدرضا سرش را پایین تر انداخت...گردنش از شرمندگی خم شده بود....
او بغض داشت،اینبار بغضش ترکید و به اشک های ریزان تبدیل شد:"مریم من اشتباه
کردم...حماقت کردم....دنبالش می گردیم....پیداش میکنیم باهم...فقط تو منو ببخش و ترکم
نکن...."
مریم یک دفعه بلند شد و گفت:"پاشو از همین الان شروع میکنیم....تا شب هنوز کلی وقت
داریم...."
romangram.com | @romangram_com