#پادشاه_من_پارت_161
محمدرضا سمتش آمد :"بیا با ناصر بریم...شمارو میرسونه خونه حاج محسن...هوا سرده نمیشه
پیاده رفت،ماشین هم گیر نمیاد...سوار شو..."
مریم برگشت و به محمدرضا نگاه کرد:"تو کجا میری؟"
محمدرضا لبخند تلخ تر از زهری زد:" خونه بابام که جا ندارم،خونه خودمون هم که بدون تو نمی
رم....یه جا میرم بالاخره...سوار شو...."
مریم سرش را پایین انداخت و گفت:"من میام خونه...من بیخیال بچم نمیشم....باید بازم دنبالش
بگردیم..."
به محمدرضا اگر دنیا را داده بودند تا این حد خوشحال نمی شد....
محمدرضا لبخندی زد و با چشم از این مهربانی مریم تشکر کرد...
اما در دل بار ها و بار ها بز خودش لعنت فرستاد که چطور هم خودش را بدبخت کرده و هم
همسرش را...
محمدرضا در ماشین را براے مریم باز کرد و خودش هم کنارش نشست....
تمام مسیر بدون حرف طی شد....
ناصر آن هارا مقابل خانه یشان پیاده رد و رفت....
محمدرضا هول و خیلی سریع در را باز کرد و رو به مریم گفت:"بفرمایید..."
مریم پوزخندی زد و بی جان وارد خانه شد...
چادرش را روی زمین پرت کرد و نشست.....
کمی که گذشت محمدرضا هم داخل آمد و بی حرف کنار مریم نشست....
دست هایش را درهم قفل کرد و سرش را پایین انداخت.....
romangram.com | @romangram_com