#پادشاه_من_پارت_160

زن برگشت:"هوم؟؟؟"
محمدرضا دستی درون جیبش برد و پول ها را بیرون آورد....
پول زیادی گرفته بود....خیلی زیاد....
پول ها را سمت زن گرفت:"اینارو بدید به آقای کاشف....اگه روزی برگشتن بهشون بدید....و..... و
اینکه اگه یه روز باهاشون تلفنی حرف زدید بگید محمدرضا نامی گفت مراقب پسرت باش و نزار
آب تو دلش تکون بخوره بگو به پسرش بگه همین محمدرضا نامو حلالش کنه...."
مریم به کمک محمدرضا بلند شد...
نگاهی به در خانه انداخت.....


باز سیل اشک هایش روانه شد به یقه محمدرضا چنگ زد:"محمدرضا دیدی چیکار
کردی؟؟؟محمدرضا چطور تونستی؟ وجدانت راحته از اینکه بچتو کسی که از خون و رگت رو
فروختی؟؟؟ بی رحم چطور تونستی بچمو ازم جدا کنی؟؟؟ حالا من یه عمر بدون پسرم،پاره تنم
چه جوری سر کنم؟؟؟ چه جوری زنده بمونم؟؟؟"
محمدرضا تنها سرش را پایین انداخت....
حرف حق جواب نداشت....
لب هایش لریزید...
اشک به کاسه چشمش هجوم برد...
به سختی لب گشود :"حلالم کن مریم..."
مریم سری تکان داد و خواست حرکت کند که سرگیجه اش مانع شد....
ماشین را تکیه گاه قرار داد و نفس عمیقی کشید....

romangram.com | @romangram_com