#پادشاه_من_پارت_159

باورش نمی شد...
یعنی به بیست و چهار ساعت توانستند از ایران خارج شوند؟؟؟؟
محمدرضا بوسه ای بر سر مریم نشاند و بلند شد...اشک هایش را پاک کرد و سمت زن رفت:"کی
رفتن؟؟؟چه جوری؟؟؟"
زن شانه ای بالا انداخت:"والا چیزی که به ما نمیگن...ولی میدونستم که یک هفته ای بود که بلیط
گرفته بودن..."
محمدرضا هول پرسید:"بچشون؟؟؟چند وقتش بود؟؟؟دیدیدیش؟؟؟"


خدمتکار سری از روی تاسف تکان داد:"شاید باورتون نشه ولی من فقط یه بار این بچه رو دیدم
تو این مدتی که اینجام....پسر بود گمونم داشت یه ده نه ماهی....ماشالا چقدم ناز بود....هزار
ماشالا....حالا این سوالا واسه چیه؟؟؟"
محمدرضا دستش را به در گرفت تا بر اثر سرگیجه اش نیفتد....
چه کاری کرده بود....حماقت تا چه حد؟؟؟خریت تا چه اندازه؟؟؟
چیزی قلبش را انگار چنگ میزد....
وجدانش تازه بیدار شده بود و سرزنشش میکرد برای کاری که انجام داد و یک عمر پشیمانی به
بار آورد...
ناصر پوزخندی زد به حال مریم و محمدرضا....
رو به زن گفت:"هیچی خانوم...دس شما درد نکنه بفرما تو...با اجازه..."
زن باز شانه انداخت و در را بست....
با صدای در محمدرضا بع خودش آمد ...نرده را گرفت:"خانوووووم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com