#پادشاه_من_پارت_158
کمی فکر کرد و با مکث گفت:" هااااااان فامیلی آقائه کاشف بود..."
زن خندید:"آها آقای کاشف منظورتونه....من خدمتکارشونم....آقا و خانوم نیستن..."
مریم وا رفت....
قلبش منفجر شد....
تمام تنش گُر گرفت....
محمدرضا با ناراحتی روبه روی زن قرار گرفت:"یعنی چی خانوم؟؟؟کجان؟؟؟کی میان؟؟؟تا کی
منتظر بمونیم؟؟؟"
زن سری تکان داد:"شرمنده آقا....آقای کاشف و خانوم و بچشون دیگه بر نمی گردن...رفتن که
براے همیشه بمونن...."
مریم توانش را از دست داد...
زانو هایش سست شد و روی زمین افتاد...
محمدرضا سریع سمتش دوید و کنارش نشست....
ناصر به زن نزدیک شد و پرسید:"کجا رفتن؟؟؟؟"
زن همانطور که مات عکس العمل مریم بود گفت:" رفتن امریکا...شما همکارشونی؟؟؟"
ناصر پوزخندی زد:" آره همکارشم..."
مریم سرش را در سینه محمدرضا فرو کرد وبا گریه فریاد زد:"پوووووووووویااااااانم....."
محمدرضا با ترس دستش را روی سر مریم کشید...
چانه اش را روی سر مریم گذاشت و چشم هایش را بست....
خودش از درون داشت جان میداد....
romangram.com | @romangram_com