#پادشاه_من_پارت_157

در برابر خانه خودشان این قصر بود نه خانه...
سه طبقه....حیاط پر بود از درخت های سر به فلک کشیده....
از جلوی در سنگ فرش بود تا ایوان....
استخری گوشه حیاط....
خانه اشرافی که می گفتند همین بود....
همه چیز پیدا بود از آن در....
ناصر بدون اینکه منتظر محمدرضا و مریم باشد زنگ در را فشار داد....
کسی جواب نداد....
به بار دوم کشید...


باز هم بی جواب ماندن....
دفعه سوم بود که خانمی به سمت در میدوید....
مریم لبش را گزید و به محمدرضا نگاه کرد....
زن در را باز کرد و با خشم گفت:"چه خبرتونه؟؟؟؟سر آوردید...."
محمدرضا جلو رفت:"ببخشید خانوم...کار واجب داریم باهاتون..."
زن متعجب به محمدرضا نگاه کرد:"بفرمایید..."
محمدرضا نفس عمیقی کشید:"خانوم همسرتون هستند؟؟؟"
زن بیشتر چشم هایش گرد شد:"جان؟؟؟همسرم؟؟نه آقا من همسرم چند ساله فوت شده..."
ناصر که پویان را به دست مردی سپرده بود از جا پرید:"بع خودم دادمش به مرد این خونه....چی
بود فامیلیش..."

romangram.com | @romangram_com