#پادشاه_من_پارت_156
باهم راهی شدند....
از مسیری که میرفتند معلوم بود که خانواده پولدار و ثروتمندی پویان را خریداری کردند....
مریم دلش آشوب بود....
پر پر میزد برای یک بار دیدن پویان...
برای یک بار دیگر در آغوش گرفتنش...
گرفتن دست هایش...
شنیدن خنده و گریه هایش....
برای دیدن چشم های درشت و گیرایش...
ماشین متوقف شد...
ضربان قلب مریم زیاد شد...
تند تند نفس میکشید....
محمدرضا باز با هم لحن خ ج ل رو به مریم گفت:"رسیدیم مریم خانوم پیاده شو..."
مریم سری تکان داد....
دست های سرد و لرزانش را سمت دستگیره در برد و در را باز کرد...
محمدرضا نزدیکش شد و گفت:"نگران چی هستی؟؟؟"
مریم به ماشین تکیه کرد:"نمیدونم محمدرضا....دلم روشن نیست....گواهی خبر بد میده....قلبم
داره از جا کنده میشه..."
محمدرضا سعی کرد لبخند امیدوارانه ای بزند هرچند ناموفق بود اما لب زد:"توکل کن به خدا..."
مریم نگاهی به خانه انداخت....
romangram.com | @romangram_com