#پادشاه_من_پارت_154

مریم از استرس و سرما میلرزید...
محمدرضا متوجه شد....دست مریم را رها کرد و کاپشن مردانه ای که تنش بود را بیرون آورد و
سمت مریم گرفت:"بپوش مریم خانوم...هوا خیلی سرد ...سرما میخوری..."
مریم باز با سکوت نگاهش کرد و از دستش گرفت...
آنقدر سردش بود که سریع آن را پوشید...
هوا اگر سرد بود برای محمدرضا هم سرد بود اما محمدرضا حاضر بود در سرما بمیرد اما مریم
سرما نخورد...
محمدرضا صلواتی فرستاد و زنگ خانه را فشار داد..
به ثانیه نکشید در باز شد...
مریم با ترس و نگرانی و دلهره به محمدرضا نگاه کرد که محمدرضا گفت:" نگران نباش...انشاالله
خبر های خوب می شنویم..."


دست در دست هم وارد خانه شدند...
مرد قوی هیکلی نزدیکشان شد...
مریم از ترس میلرزید...
محمدرضا سلامی کرد....
مرد که انگار ناصر نام داشت پوزخندی زد و با اشاره به مریم گفت:"چیه محمد؟؟؟باز پول گیرت
نیومد؟؟؟اینم میخوای بفروشی؟؟؟"
محمدرضا کنترل خودش را از دست داد....
رگ غیرتش به یک آن باد کرد...

romangram.com | @romangram_com