#پادشاه_من_پارت_153
محمدرضا از حرکت ایستاد و گفت:"میشه دستت رو بگیرم ؟؟؟ "
مریم هم ایستاد....
محمدرضا چقدر تغییر کرده بود...
چقدر مظلوم شده بود...
چقدر خواستنی شده بود....
مریم لبش را به دندان گرفت و سکوت کرد...
دل محمدرضا شکست...
توقع این کار را از طرف مریم داشت اما دلش گرفت...
ناامید سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد و هم قدم مریم شد....
در فکر بود....
در فکر اینکه میتواند بدون مریم زندگی کند یا نه؟؟؟
یا اصلا مریم را بیشتر میخواهد یا مواد را....
تنها چیزی که عقل و دلش می گفتند یک کلام بود...."مریم"
دست های سردی دور دستش پیچید...
ضربان قلبش بالا رفت....
جای دستش را عوض کرد و محکم دست مریم را فشرد....
وای که چقدر دلش برای خانمش، شریک زندگی اش تنگ شده بود....
به در خانه رسیدند....
همان جایی که محمدرضا پویان را آورده بود و...
romangram.com | @romangram_com