#پادشاه_من_پارت_152
قسم نخورد چون مطمئن نبود با دیدن دلال به پویان می رسند یا نه....مریم خندید و اشک هایش
را پاک کرد و رو به محمدرضا گفت:"وایسا تا بیام بریم پیشش..."
محمدرضا تنها سری تکان داد....
مریم تند وارد خانه شد....
بدون اینکه چیزی بگوید لباس هایش را تعویض کرد و کیف و چادرش را برداشت و خواست بیرون
برود که حاج محسن سد راهش شد:"کجااااااااااا؟؟؟؟"
مریم چادرش را سر کرد:"می رم خونم..."
حاج محسن دست مریم را گرفت:"بچت کجاست مریم؟؟؟"
مریم لبخند امیدوارانه ای زد:"خبری ازش رسیده....با محمدرضا می ریم دنبالش...."
حاج محسن گفت:"منم میام...."
مریم هول کرد....
دستش را از دست پدرش بیرون کشید و بیرون رفت:"نه بابا شما خسته اید....خبری شد میگم
بهتون...خدافظ..."
مریم آنقدر بی صبر شده بود که بدون اینکه جوابی از طرف پدر و مادرش بشنود بیرون رفت....
کنار محمدرضا که به دیوار تکیه کرده بود و چشم هایش را بسته بود و مدام دستش را روی
پیشانی اش میکشید رفت و گفت:"بریم..."
نصف راه را رفته بودند که محمدرضا با خجالت سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:"مریم
خانوم میشه یه کاری کنم؟؟؟"
مریم بدون اینکه حتی نگاهش کند و جواب دهد تنها سری به معنای چه کاری تمام داد...
romangram.com | @romangram_com