#پادشاه_من_پارت_151

با شدت در باز شد....
حاج محسن با دیدن مریم دستش را مشت کرد تا فریاد نزند...
نفسش را فوت کرد و آهسته گفت:"پویان کو مریم؟؟؟مریم بچه کو هان؟؟؟پیش محمدرضای بی
غیرته؟؟د آخه مگه اون آدمه که بچتو سپردی دستش؟؟؟"
مریم خواست جواب دهد که صدای کوبیده شدن در آمد....
مریم که میخواست خودش را از این مهلکه نجات دهد سمت چادر رنگی اش رفت و روی سر
انداخت و گفت:"من میرم..."
منتظر حرفی از سوی آنها نشد و وارد حیاط شد...
نفس عمیقی کشید و اشک هایش را پاک کرد و در را باز کرد....
مریم با دیدن چهره مقابلش جیغ خفیفی کشید....چشم هایش را روی هم فشرد و گفت:"اینجا
چیکار میکنی محمدرضا؟؟؟"
محمدرضا خودش را به در چسباند و نفس زنان گفت:"توروقرآن در رو نبند کارت دارم..."


مریم رو برگرداند و گفت:"بگو..."
محمدرضا یک قدم جلو آمد و در گوش مریم زمزمه کرد:"دلال رو پیدا کردم مریم...."
مریم مثل برق گرفته ها از جا پرید....
اشک باز به چشمش ریخت...
مریم با صدای لرزان گفت:"بگو به جون مریم؟؟؟"
محمدرضا لبخند محو و خسته ای زد:"به جون خودم...."
جان مریم برایش عزیز بود...

romangram.com | @romangram_com