#پادشاه_من_پارت_150
آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و گفت:"به بابا بگو کار های طلاق رو انجام بده خب؟؟؟"
****
مریم پشت پنجره اتاقش نشسته بود و به بارش باران نگاه میکرد...
آسمان هم دلش گرفته بود و می بارید....
صدای در آمد...
مریم با ترس خودش را از پشت پنجره کنار کشید....
پشت در ایستاد....
از عکس العمل پدرش می ترسید.....
گوش به بیرون سپرد...
حاج محسن که انگار کفش های مریم را دیده بود با ذوق وارد خانه شد و پویان را صدا کرد....
اسم پویان آمد و قلب مریم هزار تکه شد....
اسم پویان آمد و مریم مُرد و زنده شد...
مرضیه سمت حاج محسن رفت و سلام کرد و کتش را گرفت...
حاجی با هیجان گفت:"پویان کو؟؟؟تو اتاقه؟؟؟"
منیره نفس عمیقی کشید و گفت:"نه حاجی....مریم تنهاس..."
در یک لحظه چهره حاج محسن در هم شد...
با خشم تمام فریاد زد:"یعنی چی تنهاس؟؟؟کجاس الان؟؟؟"
با دست به اتاق مریم اشاره کرد...
مریم با ترس خودش را عقب کشید...
romangram.com | @romangram_com