#پادشاه_من_پارت_149

مریم بینی اش را بالا کشید و با صدایی لرزان گفت:"خ... خیلی...س...سردمه ..."
مادرش سریع او را در آغوش کشید و به داخل برد و کنار بخاری نفتی کشاند و گفت:"این
محمدرضا ی بی غیرت وایساد و نگاه کرد که دارن بچش رو میبرن عین خیالش نبود؟؟؟"
باز داغ دل مریم تازه شد....
با دروغش باز هم محمدرضا مقصر شد...
سرش را پایین انداخت...
دلش تحقیر شدن محمدرضا را نمی خواست...حتی با این اتفاق...
آب دهانش را پایین فرستاد و گفت:"نه مامان...مقصر منم که بچمو تنها گذاشتم....محمدرضا
بخاطر من اومد اونجا....مامان من دیگه نمیتونم محمدرضا رو تحمل کنم.....طلاق ...طلاق و تمام...به
بابا بگو..."
منیره خانم اخم هایش را درهم کشید و گفت:"بالاخره به حرف بابات رسیدی؟؟؟باش بهش
میگم...بشین تا برات یه چیز گرم بیارم بخوری ...ضعف کردی..."


مریم قطره اشکی که از چشمش چکید را پاک کرد:"نمیخوام مامان....بچم معلوم نیست کجاست
من غذا بخورم؟؟؟کوفت بخورم..."
مادرش خودش رابه نشنیدن زد و کمی غذا که از دیشب مانده بود را گرم کرد و برایش برد....
کنارش نشست،دستش را گرفت و نوازشش کرد:"الهی قربونت برو غصه نخور مادر....عکسش رو
میدیم روزنامه ها یا پلیس...پیدا میشه ایشالا..."
مریم سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"انشاالله...فقط مامان؟؟"
مرضیه خانم با لبخند سمتش برگشت:"جانم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com