#پادشاه_من_پارت_148
مکث کرد...
نمیتوانست بگوید محمدرضا پویان را بخاطر مواد فروخته....
مادرش هول شد...
مریم را داخل کشید و در را بست،شانه های نحیف و افتاده ی مریم گرفت و با ترس
پرسید:"پویان چی؟؟؟"
مریم با نگاهی خسته و اشک آلود به مادرش خیره شد...
باید چه میگفت؟؟؟
دروغ؟؟
نمی دانست حرفی که میزند خوب است یا نه اما مجبور بود....
دست مادرش را فشرد و همانطور که اشک میریخت زمزمه کرد:"دیشب با محمدرضا و پویان سه
تایی رفتیم بیرون...هوا سرد بود دمدمه بارون گرفتن....دکه ای نزدیک نیمکت بود...بلند شدم که
چایی بخرم...پویان رو دادم دست محمدرضا....نمیدونم چرا ولی محمدرضا پویان رو روی نیمکت
گذاشت و اومد سمت من...."
دیگر نفس کم آورد...
هرچند چیز هایی که میگفت دروغ بود اما فکر حقیقت نفسش را گرفته بود....
گریه اش شدن گرفت....
با هق هق ادامه داد:"و...وقتی بر...برگشتیم...پو....پویان ....ن...نبود...مااااااماااان پویانم نبود...."
مرضیه خانم با تعجب به صورت خیس از اشک مریم نگاه کرد و گفت:" مگه میشه؟؟؟؟؟چطور
آخه؟؟؟؟چی میگی مریم؟"
romangram.com | @romangram_com