#پادشاه_من_پارت_147

پویان جانش بود...
جانش را از او گرفته بودند....
دست های لرزانش را سمت زنگ برد...
خجالت میکشید زنگ بزند...
دلش را به دریا زد....
دستش را روی زنگ فشرد....
سریع دستی به صورتش کشید و چادرش را تکاند و مرتبش کرد...
تنها جایی که میتوانست برود خانه پدری بود...
باید مسئله طلاق را میگفت...
از پویان چه میگفت؟
حتما راستش را نمیگفت...


آب دهانش را پایین فرستاد و خواست بار دیگر زنگ بزند که در باز شد...
مادرش با دیدن مریم لبخندی زد و آغوشش را باز کرد مریم بدون اینکه حتی سلام کند در
آغوش گرم مادرش افتاد...
جلوگیری از ریزش اشک هایش محال بود...
بی مهابا اشک می ریخت ....
مرضیه خانم که تعجب کرده بود مریم را از خودش جدا کرد و پرسید:"چی شده مریم؟؟؟پویان
کوو؟؟؟"
لب های مریم لرزید:"مامان ....مامان پویانم..."

romangram.com | @romangram_com