#پادشاه_من_پارت_146

مریم با خستگی تمام روی نیمکت های سرد پارک نشست....
نفس عمیقی کشید و دست های یخ زده اش را روی زانو هایش کشید ....
آنقدر خیابان هارا بالا و پایین کرده بود که دیگر جانی برایش نمانده بود...
با دیدن پسر بچه ای که در آغوش مادرش خوابیده بود دلش پر زد برای پویانش...
بی رحمی تا چه حد؟؟؟
باز سیل اشک به چشم هایش روانه شد...
سرش را پایین انداخت و بغضش را فرو خورد....
از کیفش عکس پویان را بیرون آورد و زل زد به او....
جگر گوشه اش کنارش نبود....
لبش را به دندان گرفت و انگشتش را روی عکس کشید و زمزمه کرد:"پیدات میکنم مادر...پیدات
میکنم ..."
عکس را بوسید و بلند شد...


یک لحظه نشستن برایش حرام بود....
باز به خیابان ها افتاد....
هرچیزی که در اطرافش میدید اورا یاد پویان می انداخت....
به هرکس که می رسید عکس را نشان میداد....
دریغ از یک نفر که اورا دیده باشد....
تمام دنیا دور سرش میچرخید....
قلبش به تلاطم افتاده بود....

romangram.com | @romangram_com