#پادشاه_من_پارت_145

دوست داریم...اما آتیش زدن به یه سرنوشت کبریت نمیخواد محمدرضا ...پا میخواد...که لگد بزنی
به تمام دارایی یه نفر....پویان تموم دارایم بود...خراب کردی محمدرضا...دیگه تموم شد...تحمل و
صبرم تموم شد...همین که بچمو پیدا کردم درخواست طلاق میدم...منتظر احضاریه باش..."
خواست برود که محمدرضا به زانو افتاد...
گوشه چادر مریم را گرفت...
پیشانی اش را روی چادر گذاشت و با گریه زمزمه کرد:"طلاق نه مریم....مریم نه...توروخدا...مریم
خواهش میکنم....مریم طلاق نه....مریم من گُه بخورم دیگه مواد بکشم...به جون خودت که برام از
همه عزیز تری ترک میکنم....به امام حسین ترک میکنم...پویان رو هم پیدا میکنم...فقط طلاق
نه....مریم نه..."
مریم سست شد اما وا نداد...
چادرش را از دست محمدرضا بیرون کشید و رفت...
محمدرضا ماند و دنیایی که بر سرش آوار شد...
دست هایش را دور صورتش گذاشت و داد زد:" علییییییی خدا لعنتت کنه...."


****
تهران شهر کوچکی نبود.....
سخت بود تنهایی بگردی تمام شهر را....
با این وجود بیشتر بیمارستان ها و بهزیستی ها را گشته بود.....
خبری از فرزند یازده ماهه اش نبود که نبود....
معلوم نبود کجاست....

romangram.com | @romangram_com