#پادشاه_من_پارت_144
چادرش را از زیر پایش کشید با گفتن یک یا علی بلند شد...
هوا رو به روشن شدن بود،باید تمام شهر را می گشت تا دیر نشده....
محمدرضا هم کنارش ایستاد:"هرجا بری میام مریم..."
مریم با چشم غره سمتش برگشت و غضب آلود نگاهش کرد....
آخ که این سکوتش قلب محمدرضا را تکه تکه میکرد....
با همان نگاه محمدرضا حرف مریم را فهمید....
محمدرضا شکسته تر از قبل چتر را پایین آورد و به مریم که درحال رفتن بود نگاه کرد....
هیچ وقت فکر نمیکرد جدایی اینقدر تلخ باشد....
نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد....
اشک هایش میان قطرات باران گم شدند....
محمدرضا دستش را روی قلبش گذاشت و بلند گفت:"کار سختی پیش رو دارم،بعد از رفتنت باید
زنده بمونم..."
مریم ایستاد...
قلبش لرزید از این حرف محمدرضا...
شاید احمقانه باشد اما هنوز عشقش به محمدرضا تمام نشده بود....
چنگی به کیفش زد و برگشت....
مقابل محمدرضا قرار گرفت...
سرش را بالا برد و زل زد به چشم های قرمز و اشکی محمدرضا....
آهی جگر سوز زد و لب باز کرد:" میتونستیم سرنوشتمون رو جوری رقم بزنیم که خودمون
romangram.com | @romangram_com