#پادشاه_من_پارت_143
اما توان بلند شدن نداشت...
نمیتوانست خودش را از روی زمین سرد جدا کند...
قلبش آرام و قرار نداشت....
بی مهابا در جایش بالا و پایین میشد....
صدای قدم هایی به گوشش خورد....
به زحمت لای چشم هایش را باز کرد...
چشمش به کفش های مردانه ای خورد...
ترسید...
سریع عقب کشید...
وقتی بالا را نگاه کرد اشک در چشمانش حلقه زد....
باز دلش یاد پویان افتاد...
پویانی که معلوم نبود کجاست...
محمدرضا مقابلش زانو زد....
چتر را بالای سر مریم گرفت و با صدایی که آشکارا بغض داشت گفت:"غلط کردم مریم...خودم
پیداش میکنم...پاشو بریم اینجوری سرما میخوری...من اشتباه کردم پاشو مریم..."
مریم با چشم های سرخش به محمدرضا نگاه کرد....
نگاهی که پر شده بود از نفرت...
نمی خواست بودن محمدرضا را تحمل کند...
دستش را به دیوار زد...
romangram.com | @romangram_com