#پادشاه_من_پارت_142
با چشم های اشک آلودش به در خانه نگاه کرد....
نا امید راه بازگشت را پیش گرفت....
گاهی باید رد شد...
باید گذشت...
باید در اوج نیاز نخواست...
گاهی باید کویر شد و با همه تشنگی منت هیچ ابری را نکشید...
گاهی براے بودن باید محو شد...
باید نیست شد...
گاهی براے بودن؛ باید نبود...
گاهی باید چترت را برداری و رهسپار کوچه هایی شوی که مدت هاست هیچ رهگذری از آن عبور
نکرده....
گاه باید نباشی....
نباشی و نبود فرزندت را نبینی...
هنوز به سر کوچه نرسیده بود که زمین خورد....
از درد به خودش پیچید...
نبود پویان زمین گیرش کرده بود....
همانطور که روی آسفالت های سرد و خیس افتاده بود با گریه داد کشید:"خداااااااااااااااااا"
صدای رعد و برق آتش زد به جانش...
ریزش تند باران تمام تنش را خیس کرده بود....
romangram.com | @romangram_com