#پادشاه_من_پارت_141

مریم در را که بست صدای افتادن چیزی به گوشش خورد...
خواست برگردد...اما منصرف شد...
ساعت چهار صبح بود...
کجا میتوانست برود؟؟؟
تند تند راه میرفت تا سردی هوا را حس نکند...
یک نفر هم در خیابان نبود....
مریم بود و خدایش...
به آدرسی که محمدرضا داده بود رسید...
پاهایش از درد و زخم می سوختند....
دستش را به دیواری گرفت و به آن کوچه تنگ و باریک و بن بست نگاه کرد....
یعنی پویانش را میافت؟؟؟
صلواتی فرستاد و زیر لب گفت:"خدایا به امید تو"
پاهایش سست بودند از رفتن...
مریم به سختی خودش را وارد کوچه کرد....


روبه روی خانه ای که محمدرضا گفته بود ایستاد...
دستش برای زنگ زدن بالا نمی رفت....
چادرش را محکم دور خودش پیچید و به سختی دستش را بالا برد و به در کوبید...
هربار محکم تر از قبل....
اما انگار سالهاست کسی در این متروکه زندگی نمیکرده...

romangram.com | @romangram_com