#پادشاه_من_پارت_139

کلام بگو پویانم کجاست؟؟؟تورو به خدایی که میپرستی بگو بچمو،پویانمو کجا بردی؟؟؟تورو
قرآن...."
مریم نفس نفس میزد و اشک می ریخت و التماس میکرد به محمدرضا که بگوید پویان را کجا
برده است..
محمدرضا چشم هایش را روی هم فشرد....
قطره اشکی از چشمش چکید....
لبش را به دندان گرفت....
تازه به خودش آمده بود...
دست مشت شده اش را باز کرد و درون جیبش کرد....
چنگی زد و محتوایش را بیرون آورد....
مریم با چشم های بارانی اش به دست محمدرضا نگاه کرد...
مقدار زیادی پول بود و چند بسته کوچک مواد....
محمدرضا نفسش را آه مانند بیرون داد و هرچه در دستش بود را روی زمین پرت کرد و سرش را
پایین انداخت و همانطور که گریه میکرد گفت:"غلط کردم مریم...ش کَر خوردم...بیا بریم دنبالش
....باهم پیداش میکنیم....اما تو دیگه تنهایم نزار...اگه توهم بری دیگه هیچی ندارم....ترک


میکنم...ترک میکنم مریم....فقط نرو...تو کنارم باشی راحت تر میتونم غلبه کنم ....بیا بریم
دنبالش...بیا...."
مریم دستش را از یقه محمدرضا برداشت و یک قدم عقب رفت....
سرش را تند تند تکان داد:"من با تو جهنم هم نمی رم....فقط بگو کجا بردیمش خودم مریم

romangram.com | @romangram_com